چوپانی مشغول چراندن گله گوسفندان خود در یك مرغزار دور افتاده بود. ناگهان سر و كله ی یك اتومبیل جدید كروكی از میان گرد و غبار جاده های خاكی پیدا شد. راننده ی آن اتومبیل كه یك مرد جوان بسیار شیک پوش، با لباس های مارک دار سرش را از پنجره اتومبیل ************************************************* قاب عکس روی ديوار اتاقم، تويه قاب عکس چوبی تو کنارمی هنوزم، با يه دنيا عشق و خوبی تو کنارمی هنوزم، ميون اين همه ديوار هنوزم چشمای نازت، به چشام زل زده انگار گل سرخ يادگاريت، میگه که آهای ديوونه اون ديگه برنمی گرده، چرا يادت نمی ره من که باورم نمی شه،آخه هم بغض صميمی همه سهم من از تو، بشه اين عکس قديمی مگه ميشه بر نگردی، من که باورم نمی شه وقتی که هنوز توی اين عکس، با منی مثل هميشه هنوز اين اتاق خالی، اين چراغ نيمه روشن همه شاهدن که هيچ وقت، تو نرفتی از دل من کاش که اين دنيای دلگير، قد قاب عکس ما بود تا فقط تنها واسه من، توی دنيای تو جا بود شايد اون وقت تو نگاهم، ديگه بارونی نمی موند دل من تو عکسی کهنه، ديگه زندونی نمی موند ************************************************ ياد عشقت در غروبی تلخ تر از هر زمان باز هم در فکر فردا هم چنان در پی فهميدن رازی نهان ميروی اندوهگين و ناتوان در وجودت عشق باشد بی گمان باعث ناکامی و درد و فغان پس چگونه می شود در اين ميان بود فارغ از غم و جور زمان روزی اما آمدم سويت دوان ديدمت گشتی چنان فصل خزان از غم و اندوه و هجرت بی گمان گفتمت از عشق من با صد زبان تا بدانی عاشقم در اين جهان داغ عشقی از گذشته در نهان بر دل آزرده ات باشد عيان نازنينم! گويمت اينک بدان ياد عشقت نيست مرهم،مهربان! باش چون دريا هميشه بی کران پر توان و پر توان و پر توان
بیرون آورد و پرسید: اگر من به تو بگویم كه دقیقا چند راس گوسفند داری، یكی از آنها را به من خواهی داد؟
چوپان نگاهی به جوان تازه به دوران رسیده و نگاهی به رمه اش كه به آرامی در حال چریدن بود، انداخت و با وقار خاصی جواب مثبت داد.
جوان، ماشین خود را در گوشه ای پارك كرد و كامپیوتر Notebook خود را به سرعت از ماشین بیرون آورد، آن را به یك تلفن راه دور وصل كرد، روی اینترنت وارد صفحه ی NASA شد، جایی كه می توانست سیستم جستجوی ماهواره ای (GPS) را فعال كند. منطقه ی چراگاه را مشخص كرد، یك بانك اطلاعاتی با 60 صفحه ی كاربرگ Excel به وجود آورد و فرمول پیچیده ی عملیاتی را وارد كامپیوتر كرد. بالاخره 150 صفحه ی اطلاعات خروجی سیستم را توسط یك چاپگر مینیاتوری همراهش چاپ كرد و آنگاه در حالی كه آنها را به چوپان می داد، گفت: شما در اینجا دقیقا 1586 گوسفند داری.
چوپان گفت: درست است. حالا همان طور كه قبلا توافق كردیم، می توانی یكی از گوسفندها را ببری.
آنگاه به نظاره ی مرد جوان كه مشغول انتخاب كردن و قرار دادن آن گوسفند در داخل اتومبیلش بود، پرداخت. وقتی كار انتخاب آن مرد تمام شد، چوپان رو به او كرد و گفت: اگر من دقیقا به تو بگویم كه چه كاره هستی، گوسفند مرا پس خواهی داد؟
مرد جوان پاسخ داد: آری! چرا كه نه؟
چوپان گفت: تو یك مشاور هستی.
مرد جوان گفت: راست می گویی، اما به من بگو كه این را از كجا حدس زدی؟
چوپان پاسخ داد: كار ساده ای است. بدون اینكه كسی از تو خواسته باشد، به اینجا آمدی. برای پاسخ دادن به سوالی كه خود من جواب آن را از قبل می دانستم، مزد خواستی. مضافا اینكه هیچ چیز راجع به كسب و كار من نمی دانی، چون به جای گوسفند، سگ مرا برداشتی!
ساعت: 11 بعد از ظهر
تاریخ: شنبه 1386/11/20











